قسمت پنجاه و نه فرار از زندان

فرار_ازجهنم قسمت پنجاه و نهم:

حرمت مومن 

.

چند وقتی ازشون خبری نبود …

تا اینکه یکی از بچه ها که خواهرش با حسنا دوست بود بهم گفت از بیمارستان مرخص شده …

دکترها فکر می کردن توی جواب آزمایش اشتباه شده بوده …

و هنوز جوابی برای بروز علت و دیدن شدن اون علائم پیدا نکرده بودن …

ایستادم به نماز و دو رکعت نماز شکر خوندم…

.

توی امریکا، جمعه ها روز تعطیل نیست …

هر چند، ظهرها زمان کار بود اما سعی می کردم هر طور شده خودم رو به نماز جمعه برسونم …

زیاد نبودیم …

توی صف نماز نشسته بودیم و منتظر شروع حرف های حاجی …

که یهو پدر حسنا وارد شد …

خیلی وقت بود نمی اومد … .

اومد توی صف نشست …

خیلی پریشان و آشفته بود …

چند لحظه مکث کرد و بلند گفت: حاج آقا می تونم قبل خطبه شما چیزی بگم؟ …

.

از جا بلند شد …

اومد جلوی جمع ایستاد … .

بسم الله الرحمن الرحیم …

صداش بریده بریده بود …

– امروز اینجا ایستادم …

می خواستم بگم که …

حرمت مومن…

از حرمت کعبه بالاتره …

هرگز به هیچ مومنی تعرض و اهانت نکنید …

.

دستمالی رو که دور گردنش بسته بود باز کرد …

هرگز دل هیچ مومنی رو نشکنید …

جمع با دیدن این صحنه بهم ریخت …

همهمه مسجد رو پر کرد … .

– و الا عاقبت تون، عاقبت منه …

گریه اش گرفت …

چند لحظه فقط گریه کرد … .

.

– من، این کار رو کردم …

دل یه مومن رو شکستم …

موافقت یا مخالفت با خواستگاریش یه حرف بود؛ شکستن دلش و خورد کردنش؛ یه بحث دیگه …

ولی من اونو شکستم …

اینم تاوانش بود …

.

شبی که دخترم مرخص شد خیلی خوشحال بودم …

با خودم می گفتم؛

اونها چطور تونستن با یه تشخیص غلط و  این همه آزمایش، باعث آزار خاتواده ام بشن و … .

.

همون شب توی خواب دیدم وسط تاریکی گیر کردم …

از بین ظلمت، شخصی که تمام وجودش آتش بود به من نزدیک می شد …

قدش بلند بود و شعله های آتش در درونش به هم می پیچید و زبانه می کشید …

.

قسمت پنجاه و هشتم

0
Print Friendly
دکمه اشتراک گذاری تلگرام

0 Responses to “قسمت پنجاه و نه فرار از زندان”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


مراسم بعدی هیئت