قسمت شصت و چهارم فرار از زندان

فرار_ازجهنم  قسمت شصت و چهارم:

خدای رحمان من 

.

– حسنا! منم امروز یه کاری کردم.

می دونم حق نداشتم یه طرفه تصمیم بگیرم …

قدرت توضیح دادنش رو هم ندارم …

اما، تمام پولی رو که برای ماه عسل گذاشته بودم …

دیگه ندارمش … .

به زحمت آب دهنم رو قورت دادم …

خنده اش گرفت …

شوخی می کنی؟ …

یه کم که بهم نگاه کرد، خنده اش کور شد …

شوخی نمی کنی …

– چرا استنلی؟ …

چی شد که همه اش رو خرج کردی؟ .

.

ملتمسانه بهش نگاه می کردم …

سرم رو پایین انداختم و گفتم: حسنا، یه قولی بهم بده …

هیچ وقت سوالی نکن که مجبور بشم بهت دروغ بگم …

مکث عمیقی کرد … شنیدنش سخت تره یا گفتنش؟ .

– برای من گفتنش …

خیلی سخته …

اما نمی دونم شنیدنش چقدر سخته …

.

بدجور بغض گلوش رو گرفته بود …

پس تو هم بهم یه قولی بده …

هرگز کاری نکن که مجبور بشی به خاطرش دروغ بگی …

کاری که شنیدنش از گفتنش سخت تر باشه …

.

به زحمت بغضش رو قورت داد …

با چشم هایی که برای گریه کردن منتظر یه پخ بود، خندید و گفت: فعلا به هیچ کسی نمیگیم ماه عسل جایی نمیریم …

تا بعد خدا بزرگه…

.

اون شب تا صبح توی مسجد موندم …

توی تاریکی نشسته بودم …

.

– خدایا! من به حرفت گوش کردم …

خیلی سخت و دردناک بود …

اما از کاری که کردم پشیمون نیستم …

کمترین کاری بود که در ازای رحمت و لطفت نسبت به خودم، می تونستم انجام بدم …

اما نمی دونم چرا دلم شکسته …

خدایا! من رو ببخش که اطاعت دستورت بر من سخت شده بود …

به قلب من قدرت بده و از رحمت بی کرانت به حسنا بده و یاریش کن …

به ما کمک کن تا من رو ببخشه …

و به قلبش آرامش بده …

.

قسمت شصت و سوم

0
Print Friendly
دکمه اشتراک گذاری تلگرام

0 Responses to “قسمت شصت و چهارم فرار از زندان”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


مراسم بعدی هیئت