” هوا كه تاريكتر شد كيسة برنج را برايش مي برم “

يك روز يعقوب از دانشگاه مرخّص شد و به منزل آمد و به مرور كردن درسهاي دانشگاه پرداخت. در همين بين، يكي از همسايگان كه از لحاظ وضعيت مالي شرايط مناسبي نداشت، به منزل ما مراجعه كرد و از مادرم خواست، مقداري برنج به او بدهد...

 

” هوا كه تاريكتر شد كيسة برنج را برايش مي برم “

 

يك روز يعقوب از دانشگاه مرخّص شد و به منزل آمد  و به مرور كردن درسهاي دانشگاه پرداخت. در همين بين، يكي از همسايگان كه از لحاظ وضعيت مالي شرايط مناسبي نداشت، به منزل

ما مراجعه كرد و از مادرم خواست، مقداري برنج به او بدهد تا براي كودكانش غذايي تهيّه نمايد! يعقوب كه در اتاق همجوار مشغول مطالعه بود، با شنيدن موضوع بيرون آمد و رو به آن زن نمود و گفت: خاله جان، ناراحت نباش! شما به منزلتان برويد. من كمي ديرتر برنجي را كه مي خواهيد برايتان خواهم آورد. بعد، وي را به بيرون هدايت نمود. پس از رفتن آن زن، يعقوب رو به مادرم كرد و گفت: مادر جان، حالا هوا روشن است و درست نيست كه من با كيسة برنج به منزل آنها مراجعه كنم. شايد كسي از همسايگان مرا ببيند و از موضوع آگاه گردد. پس بگذار تا هوا كمي تاريك تر شود. سپس خودم، اين كار را انجام مي دهم. بعد از تاريك تر شدن هوا، يعقوب مقداري برنج در كيسه اي ريخت و براي آن خانواده برد. پس از مراجعت بلافاصله نزد مادر آمد و گفت: مادر با ديدن وضعيت آنها بسيار ناراحت شدم. بياييد اگر مي خواهيم كاري براي رضاي خداوند انجام دهيم يكي از اين اردكها را برايشان برده تا مشكلي از آنها را حل كرده باشيم. سپس يكي از اردكها را سربريد و براي آن خانواده برد تا شايد بتواند كمك حال آنان شده باشد. بعد از شهادت يعقوب، همان خانواده به منزل ما آمدند و گفتند: شهيد يعقوب هر بار كه به منزل مي آمدند حتماً سري به ما مي زدند و برايمان مواد غذايي مي آوردند يا پولي براي كمك به ما مي دادند و همچون مولاي خود علي (ع) تنهايمان نمي گذاشتند!

876502_qsqrlsk5 876502_tfelbrmi 876502_vxzkoisl 876502_wczvks1o شهید یعقوب دولتی

Print Friendly
0
Print Friendly
دکمه اشتراک گذاری تلگرام

0 Responses to “” هوا كه تاريكتر شد كيسة برنج را برايش مي برم “”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


آخرین مطالب
مراسم بعدی هیئت