شهید سید جلال عظمتی/نبايد به زبان بگوييم كه حضرت زينب(ص)را دوست داريم بايد به عمل نشان دهيم.

او هميشه مي گفت مادر نبايد به زبان بگوييم كه حضرت زينب(ص) و امام حسين(ع) را دوست داريم بايد به عمل اين گفته را نشان دهيم.

بسم رب الشهداء

سيده شادمان نجاتي مادر شهيد سيد جلال عظمتي:

پسرم پس از سپري كردن دوران كودكي به مدرسه رفت تا كلاس پنجم كه تحصيل كرد عاشق جبهه و منطقه شد. از همان زمان اصرار كرد و به جبهه رفت در ابتدا با يكي از دوستانش به نام شهيد علي اكبري براي دوره آموزشي به منجيل رفت حدود بيست روز كه گذشت نامه اي برايم فرستاد نوشته بود مادر جان ناراحت نباشيد من حالم خوب است.

شما هميشه مي گفتيد كاش يك طوري به حضرت زينب(س) بتوانم به نحوي كمك كنم حالا موقع است از من راضي باشيد كه من به منطقه مي روم.

موقع رفتن به منطقه مي گفتم پسرم شما از نظر سني كوچك هستيد برادرانت به موقع به جبهه رفته اند و در حال جنگيدن با دشمن هستند شما هم به موقع خود مي رويد. مي گفت نه مادر من به برادرانم كاري ندارم هر كس به وظيفه خودش عمل مي كند.

هر وقت كه به او پول توجيبي مي دادم او براي رزمندگان كمپوت و وسايل خوراكي مي خريد مي گفتم پسرم آن پول را براي خودت خرج كن من براي رزمندگان كمك مي فرستم مي گفت نه مادر من مي خواهم از سهم خودم بدهم.

پسرم از كلاس پنجم تا دوم نظري هم درس خواند و هم در منطقه حضور داشت. او عاشق بسيج و جبهه و ورزش فوتبال بود. هر موقع كه تصميم گرفت به جبهه برود هيچ كسي نمي توانست مانع او شود. او هرگز با صداي بلندي نمي خنديد هميشه موقع خنده لبخند مليح بر لبانش جاري بود هميشه طاعات و عبادات خود را بجاي آورد.

يكبار به او گفتم پسرم شما در كار كشاورزي تا برداشت محصول به من كمك كنيد من هنگام برداشت محصول به شما دستمزد مي دهم او مي گفت مادر اگر شما دستمزدم را ابتدا به من بدهيد تا من به رزمندگان كمك كنم قبول دارم.

او هميشه مي گفت مادر نبايد به زبان بگوييم كه حضرت زينب(ص) و امام حسين(ع) را دوست داريم بايد به عمل اين گفته را نشان دهيم.

يكبار پاي پسرم در منطقه مجروح شده بود حتي چند روز در بيمارستان بستري بود ولي او اصلا مجروحيتش را به من نشان داد يكبار كه خوابيده بود شلوارش را بالا كشيدم و نزديك پاشنه پاي او را كه مجروح شده بود ديدم.

يكبار برايم تعريف كرد كه در منطقه هنگام عمليات شهيد مرحمت فلاح (بعد از شهادت پسرم به شهادت رسيد) مجروح شده بود پسرم در حين عمليات او را به عقب كشيد پرسيدم كه پسرم چرا اين كار را كرديد گفت مادرم چون او تنها پسر خانواده بود و مادرش چشم به راه او بود اول او را به عقب بردم بعد به وظيفه ام در عمليات ادامه دادم. آخرين بار كه به منطقه رفت سال دوم نظري بود كتاب گرفت تا ادامه تحصيل دهد حدود پانزده روز گذشت درست روز هفتم شهيد سيد جواد محمودي بود كه به منطقه رفت. او حدود شش سال گمنام بود بعد از شش سال او را به ما تحويل دادند و تشييع كرديم.

 

در دوره آموزشي يك دست لباس رزمي نو به صورت تشويقي به او داده بودند برايش بزرگ بود برادرش به شوخي به او گفت چقدر لباست قشنگ است گفت بيا مال خودت باشد براي من بزرگ است.

از كلاس پنجم تا دوم نظري هر موقع براي او كفش و كت شلواري خريدم نمي پوشيد مي گفت زماني من كفش و كت و شلوار را مي پوشم كه همگان بتوانند بپوشند. او حدود سه ماه مانده بود كه هجده ساله شود شهيد شد. من نگران درس خواندن او بودم. او مي گفت مادرم درس را هر موقعي مي توانم بخوانم ولي هر موقع نمي شود به جبهه رفت الان بايد بروم و با دشمن بجنگم.

 

يكبار به او گفتم پسرم اين حيوان سگ تمام جوجه هايمان را خورده آن را ببر و در جنگل اعدام كن او سگ را با خود برد ولي دلش نيامد كه به آن آزار دهد و آن را اعدام كند. هر روز صبح مقداري نان بر مي داشت و هنگام خارج شدن از منزل با خود مي برد بعد از يك ماه فهميدم كه آن حيوان را به درخت بسته و هر روز برايش آب و غذا مي برد. پرسيدم شماچرا اين كار را كرديد گفت اين حيوان آزارش به من نرسيده فقط جوجه هاي شما را خورده بود.

 

شب رحلت حضرت امام (ره) بود من نمي دانستم كه حضرت امام فوت كرده است. شب پسرم را در خواب ديدم كه لباس سبز رنگ پوشيده و در كنار تابوتي اعلاميه بدست داشت و در حال گفتن صلوات بود.

پسرم شش سال گمنام بود من هميشه آرزو مي كردم تا نشاني از او داشته باشم. يك شب به خوابم آمد لباس رزمي شيك پوشيده بود و يك پرچم كوچك ايران بدست داشت گفتم جلال جان آمده اي گفت مادر شما پيش همه گريه مي كنيد پسرم چرا نمي آيد من كه گم نشده بودم من سرباز و نگهبان امام حسين(ع) هستم.

يك شب در مكه مكرمه براي زيارت خانه خدا رفتم در آنجا پسرم را به خواب ديدم به من گفت مادر زيارتت قبول باشد. گفتم پسرم كجايي. خداحافظي كرد و رفت.

ملت شهيد پرور ايران بايد قدر اين انقلاب را بدانند و ياد شهدا را در دل زنده نگهدارند.

 

 

Print Friendly
0
Print Friendly
دکمه اشتراک گذاری تلگرام

0 Responses to “شهید سید جلال عظمتی/نبايد به زبان بگوييم كه حضرت زينب(ص)را دوست داريم بايد به عمل نشان دهيم.”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


آخرین مطالب
مراسم بعدی هیئت